تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

اعتراض

پله های در هم پیچیده ی این ساختمان به این عظمت را طی کرن، کار ساده ای نبود آن هم برای او که سنی به سرش آمده بود و مویی سفید کرده بود توانی برای هیچ کاری نداشت و این تنها روزنه ی امیدش بود.

تمام صورتش سفیدبود موهایش که در پرتو نور برق می زد. با این سن زیاد هنوز موهای زیادی به سر داشت شاید تنها گونه ای بود که دچار ریختگی و کم پشتی مو ها نشده بود البته انگار خود به این نکته اهمیتی نمی داد.

صورت شفاف ولی پر چین و چروکش دقیقا شبیه تمامی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایی بود که با بی تفاوتی و شاید کمی حسرت از کنارشان گذر می کنیم و هیچ خمی به ابرو نمی آوریم. لباسی رسمی اما کمی کهنه به تن داشت. لباسی که خود نشان گر عمر زیاد صاحبش بود.

فردی خمیده و رنگ پریده وارد ساختمانی شد که از قرار معلوم محل اعتراضات است. یعنی این گونه تعریف شده و بنا شده که کارمندان به درخواست ها و گلایه های مردم و کارمندان دیگر رسیدگی کنند و اگر توانستند و در پوچی مطلق دستی بر سر پیری، نا توانی ،کارمند دیگری بکشند.

اما انگار این پبرمرد از همه جا بی خبر بود و یا شاید مانند خیلی های دیگر در دنیای زیبای خود زندگی می کرد که با این همه امید و شوق این پله ها را طی می کرد و در آخر بعد از مراجعه های پیاپی و سوز دل های بسیار تنها جوابی که شنیده بود، نه بود.

کاغذی خواست بسیار محترمانه، گوشه ای نشست و دقیق تمام جزئیات را نوشت، نیم ساعت و یا شاید کمی بیشتر طول کشید، اما در نهایت تمام شد.

از مسئول بی رحم و دندان تیز کرده که البته او هم انسانی بود در دست قضای تقدیر جرعه ای آب خواست، همه چیز از قبل طراحی شده و دقیق و مو به مو و نکته به نکته همه را اجرا کرد.

کارمند اتاقش را ترک کرد پیرمد ژولیده ی دیگر نبود.

روز ها هفته ها ماه ها در مورد این حادثه صحبت شد اما بی فایده . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 14:11  توسط مرضیه  | 

خودخواه

امروز رویایی ترین روز زندگی من بود، روزی که همیشه در طول این سه سال انتظارش را می کشیدم و البته با تمام فراز و نشیب هایی که داشت با لاخره به سر منزل مقصود رسید.

 همیشه شاهد سرگردانی و حیرانی کسی بودم که ناخواسته بهترین دوستم شد و هیچ کاری، کمکی ، مشورتی از دستم ساخته نبود. امروز زمانی بود که مژی به یک درخواسته سه ساله جواب مثبت داد و ما همه به شوق این تصمیم همه ی روز را جشن گرفتیم.

هیچ وقت حتی برای لحظه ای از نظرم دور نمی شد که مژی به اولین درخواست دلدادگیش جواب مثبت میدهد حتی بعد از گذشت سه سال .

دوست دارم این شادی را با همه شریک بشوم.

Iranian_Girls Group

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:13  توسط مرضیه  | 

مثبت

قدرت و توانایی خارق العاده ای در بعضی از آدم ها وجود داره که البته می دانم که با سختی به دست آورده اند ولی من دلم نمی خواهد برای هیچ چیزی هر چند رویایی سختی و مشقت زیادی به خودم بدم. اصولا آدم راحت طلبی هستم و از این که می بینم بعضی ها برای رسیدن به رویاهاشون چه زحماتی می کشند، متعجب می شویم.

شاید اون ها باید به راه من بیاند و در مسیر من گام بر دارند به هر حال آنچه مسلمه و مشخصه از شکست خوردن خودم و اطرافیانم بیزارم، طاقت و تحمل دیدن رنج و ناراحتی دیگران را ندارم.

این پست جدیدم به خاطر بوجود اومدن رویداد و واقعه ای که نمی دونم باید ناراحت باشم یا خوشحال. حس زنانه، غرور زنانه ام از رخداد این رویداد البته شادمانه ولی چه کنم که این خون نمی گذاره من به اوج لذت دست پیدا کنم.

بعضی وقت ها وقتی می شنوم که بعضی ها جواب صریح نه را دریافت کرده اند ،ناراحت می شوم اما این بار با این که برادرم دریافت کننده ای این جواب تلخ بود اصلا و ابدا ناراحت نشدم. حتی خوشحال هم شدم، من هیچ وقت دلیل این همه غرور بی جای مرد ها را درک نکردم!

خیلی جالبه همه خواستار دیافت کردن جواب مثبت هستند و زمانی جواب منفی دیافت می کنند حسابی لذت بخشه، انگار تمام وجودشان زیر چرخ دنده های زندگی له شده و با تمام غوای مورچه وارشون سعی می کنند ان غرور نابخردانه را بسازند.

جوان سالم و تحصیل کرده و البته زیبا یی که برای اولین بار، دختری برایش جالب و جذاب می نماید و بعد تازه متوجه می شود، چه ها باید می کرده که تا کنون انجامش نداده است. برای هر فردی و برای هر دیدگانی جالب می نماید،مرد جوان که تازه بعد از گذشت قرنی اولین جواب منفی خود را دریافت می کند، سعی می کند از نمایش شکست خود بپرهیزد.

حس زنانه ام در وجودم شوری به پا کرده است .

نه به علت شکست برادرم در اولین واقعه ی عشقیش بلکه به علت توانایی آن دختر شریف برای گفتن نه به فردی که همیشه منتظر و خواستار دریافت کردن جواب مثبت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:49  توسط مرضیه  | 

تظاهر

تمام صفحات اینترنت را دانه به دانه یک به یک جست و جو کرده ،اما همه جا خالی

آهنگ گوشی اش بلند می شود  بی جواب رهایش می کند ، اما نه به کنجی دور و دالانی که نتواند پیدایش کند یا حتی نتواند ببیندش جایی می گذارد کمی دور تر از خودش انگار عادت کرده همیشه و در همه جا تظاهر کند حتی الان که تنها ی تنهاست.

می خواهد نشان بدهد که به هیچ کس و هیچ چیز اهمیت نمی دهد و به دور از همه با فراقی باز می تواند زندگی بهتر داشته باشد.

صفحات دیگری را باز می کند، می خواند، پیام می گذارد. در محیط مجازی شکلک در می آورد، می خندد، گریه می کند و حتی الان که تنها شده با دوستان مجازیش درد و دل می کند.

با خود می گوید این گونه خیلی بهتر است کسی من رانمی شناسد و نمی داند که من چه کسی هستم.

در این محیط آدم دیگری است، این محیط تنها محیطی است که خودش است.

وقتی بچه بود و دعوا می کرد و کتک می خورد یا کتک می زد و همه دعوایش می کردند و از خود می راندنش به کنج اتاق می رفت و فقط فکر می کرد. اون موقع تنها فکر و ذکرش این بود که چگونه در حالی که ترسیده و گریان است تظاهر به شجاعی کند.

الان هم دقیقا همان کودک است، دعوا و جدالش تغییر کرده ، اما هنوز متظاهر است.

گوشیش بار دیگر زنگ می خورد این بار فرد دیگری است و رفتار دیگر.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 21:42  توسط مرضیه  | 

دیوار

دیوار های سر به فلک کشیده ی درونش هر روز بلند تر و بلند تر می شود تا جایی که حتی هیچ نوری به آن دالان مخوف راه پیدا نمی کند.

مدت زیادی نیست که می شناسدش اشنایی دیرینه ای وجود ندارد ما هم بعد ها از طریق او با آن فرد مجازی اشنا شدیم . که ای کاش فقط در محیط مجاز باقی می ماند و در دنیای واقعی ظهور و طلوع پیدا نمی کرد. اما تقدیر به گونه ی دیگری رقم خورد.

همه چیز ها در جریان عادی زندگی روان بود، همه چی عادی، شادی و شادابی، خرمی و آسایش. اما تا قبل از ورودش به جمع کوچک ما.

ورودش را پذیرفتم سلامش را پاسخ دادم اما .... .

این دیوار های غرور و خود بینی و تکبر  هر روز در وجودش قد می کشد و بر ارتفاع آن هر دم افزوده می شود.  See full size image

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 21:3  توسط مرضیه  | 

مقدمه

امروز یک دوست خوب یک حفره ی جدید در این مغز یخ زده ی من ایجاد کرد . دوستی که در گذر زمان گمش کرده بودم امروز تلنگر محکمی بهم زد تلنگری که تا فرسنگ ها مرا به حرکت و جنب و جوش وا داشت.

بعد از این همه سال و بعد از این همه عمر که بابت تحصیل صرف کردم تازه متوجه شده ام که با خودم رو راست نبودم و چه راه هایی را به خطا و باطل رفتم. حیف این عمر که طی شد.

 امروز یک روزنامه نگار سوالاتی از من پرسید که از دید و نگاه اول همه ساده بودند اما وقتی از من خواست صادقانه و روراست به همه شان جواب بدهم واقعا در خودم غرق شدم و تنها جواب هایی که پیدا کردم یک سری اعداد و ارقام و اوهامات پوچ و بی معنا بود.

اولین سوالی که از من کرد این بود که آیا از این شغل لذت می برم؟ آیا می توانم تمام وقت و زمانم را برای کارم بگذارم؟

من هیچ جوابی برای این سوال پیدا نکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 12:31  توسط مرضیه  | 

سلام

Iranian_Girls Group
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 17:24  توسط مرضیه